پرش به محتوا

او الفبای فرش را بلد است

۱۴۰۴/۹/۵ ۰۱:۳۳ زمان مطالعه: ۲ دقیقه

تبریز، اول بازار بود بعد تبریز شد؛ تجارتخانه‌ای بزرگ بر سر جاده ابریشم که از یکسو به کاشغر چین می‌رسید. شهری که هنوز مردمش به زبان سعدی و گویش رودکی سخن می‌گویند، از سوی دیگر به کرمان و بنادر خلیج فارس و از آن سو به قفقاز که دو جهان ایرانی و غربی در آن به هم می‌پیوست. اما در این جاده و تجارتخانه‌های بزرگش، فقط کالا جابجا نمی‌شد. بلکه افسانه و تاریخ و داستان و هنر و دین، پیشاپیش می‌رفت.

امروز دیگر نظم جهان قدیم به هم ریخته، اما در بازار بزرگ تبریز همچنان در کنار فرش و گلیم و جاجیم، روایت و فرهنگ و تاریخ خریدار دارد و “تالاری” یکی از فروشندگان ژرف بین روایت‌های فرش است. او الفبای فرش ایرانی را بلد است و می‌داند هر جمله چه معنایی دارد.

حیرت دمیده‌ام، گل داغم بهانه‌ایست

طاووس جلوه‌زار تو آیینه خانه‌ایست

حال مرا در اندیشکده کوچک این فروشنده تبریزی، فقط شاعر آیینه‌ها، بیدل دهلوی می‌داند و بس. راستی می‌دانستید شعر تو در توی مکتب هندی، همین جا در قهوه‌خانه‌های بازار تبریز پا به عرصه گذاشت؟ در گوشه‌ای از این تالار آیینه، که آواز رنگ می‌شنوی و داستان نقش می‌خوانی، دختران مغان، کنار اجاق، عشق مادر و رنج پدر می‌بافند. اینجا صدای شانه و دف قالی، سرود گاهان، چکاچک شمشیرهای سپاه نادر، اذکار مهرپرستان در مهرآوه، شیون زنان بر جنازه‌های چالدران، همهمه جشن انار، پریشانی بید، قامت سرو، نارنج و ترنج درهم می‌آمیزد. اینجا بازار تبریز است قلب تپنده ایران در کالبد جهان قدیم.

لینک کپی شد