او الفبای فرش را بلد است
تبریز، اول بازار بود بعد تبریز شد؛ تجارتخانهای بزرگ بر سر جاده ابریشم که از یکسو به کاشغر چین میرسید. شهری که هنوز مردمش به زبان سعدی و گویش رودکی سخن میگویند، از سوی دیگر به کرمان و بنادر خلیج فارس و از آن سو به قفقاز که دو جهان ایرانی و غربی در آن به هم میپیوست. اما در این جاده و تجارتخانههای بزرگش، فقط کالا جابجا نمیشد. بلکه افسانه و تاریخ و داستان و هنر و دین، پیشاپیش میرفت.
امروز دیگر نظم جهان قدیم به هم ریخته، اما در بازار بزرگ تبریز همچنان در کنار فرش و گلیم و جاجیم، روایت و فرهنگ و تاریخ خریدار دارد و “تالاری” یکی از فروشندگان ژرف بین روایتهای فرش است. او الفبای فرش ایرانی را بلد است و میداند هر جمله چه معنایی دارد.
حیرت دمیدهام، گل داغم بهانهایست
طاووس جلوهزار تو آیینه خانهایست
حال مرا در اندیشکده کوچک این فروشنده تبریزی، فقط شاعر آیینهها، بیدل دهلوی میداند و بس. راستی میدانستید شعر تو در توی مکتب هندی، همین جا در قهوهخانههای بازار تبریز پا به عرصه گذاشت؟ در گوشهای از این تالار آیینه، که آواز رنگ میشنوی و داستان نقش میخوانی، دختران مغان، کنار اجاق، عشق مادر و رنج پدر میبافند. اینجا صدای شانه و دف قالی، سرود گاهان، چکاچک شمشیرهای سپاه نادر، اذکار مهرپرستان در مهرآوه، شیون زنان بر جنازههای چالدران، همهمه جشن انار، پریشانی بید، قامت سرو، نارنج و ترنج درهم میآمیزد. اینجا بازار تبریز است قلب تپنده ایران در کالبد جهان قدیم.